غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
320
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
صاحبقران فريدون فراز غايت غضب سپاه را بقتل عام فرمان داد و فرمود كه هركس در اردوى همايونست از وضيع و شريف و صغير و كبير سرى بياورد و تيغ يمانى آغاز سرافشانى كرده در آن روز هفتاد هزار كس در اصفهان كشته شد گويند كه بعضى از اهل علم و تقوى كه در ملازمت صاحبقراق مظفر لوا بودند و نمىخواستند كه بقتل كسى اقدام نمايند سر از يساقيان ميخريدند و نزد خدام و بارگاه سلطنت مىبردند و در اول روز سرى بپنجاه دينار بود و در آخر سرى يكدينار ميفروختند و هيچكس نميخريد القصه در اصفهان غير از زنده رود و سادات و قضات و علما جماعتى كه محصلان خود را حمايت كرده بودند كسى زنده نماند صاحب قران مظفر لوا حاجى بيك جونى قربانى و يوسف شاه را بمحافظت شهر گذاشته عازم شيراز گشت و سلطان زين العابدين از واقعهء اصفهان و توجه موكب نصرتنشان خبر يافته بجانب ششتر گريخت شاه منصور كه حاكم آن ديار بود ظاهر او را بامداد اميدوار ساخت و ضمنا نوكرانش را بمتابعت خويش دعوت نمود و اكثر آنجماعت خاك بيشرمى در ديدهء مروت پاشيده حلقه اطاعت شاه منصور در گوش كشيدند و شاه منصور سلطان زين العابدين را گرفته در قلعهء سلاسل محبوس گردانيد و حضرت صاحبقرانى بىمانعى و منازعى بشيراز درآمده ساير حكام آل مظفر مانند شاه يحيى و سلطان احمد و سلطان ابو اسحق بن سلطان اويس بن شاه شجاع بآستان سپهر ارتفاع شتافتند در آن اثنا از جانب ماوراء النهر خير ايلچى رسيده خبر رسانيد كه توغتمش خان لشگر بحدود سمرقند و بخارا كشيده و در آن بلاد آتش نهب و تاراج مشتعل گرديده بنابر آن حضرت صاحبقران عزم مراجعت جزم كرده حكومت شيراز را بشاه نصير الدين عنايت نمود و كرمان را بدستور سابق بسلطان عماد الدين احمد تفويض فرمود و ايالت سيرجان را بسلطان ابو اسحق مفوض ساخت و پهلوان مهذب در ابرقوه رايت حكومت برافراخت اما سلطان بايزيد در وقتى كه سلطان احمد از اردوى همايون بكرمان رسيد از يزد بيرون آمده بصوب گرمسير دار الامان شتافت و در آن موضع هزاره اوغان بوى پيوسته چون سلطان احمد اينخبر شنود با وجود ويرانى مملكت و پريشانى سپاه و رعيت خاطر بر محاربت قرار داد و بعد از نماز عصر برسم تفأل مصحف مجيد گشاده آيهء بشارت برآمد و سلطان همچنان روى به قبله مناجات كرده گفت الهى بحرمت اين كلام كريم كه بپيغمبر واجب التعظيم عليه التحيتة و التسليم نازل گردانيده با يزيد برادر مرا بدست من گرفتار ساز تا در برابر هربدى كه در حق من انديشيده نسبت بوى نيكوئى كنم و همان لحظه با آن مقدار لشگر كه حاضر بود روى بسلطان بايزيد آورد و بين الجانبين محاربه روى نموده اجابت دعاى سلطان احمد بظهور پيوست و لشگر يزد گريخته سلطان بايزيد دستگير گشت و سلطان احمد بموجب نذرى كه كرده بود از سر جرايم برادر درگذشت و او را مشمول مرحمت و مكرمت گردانيده بعد از مراجعت بكرمان منوجان فرستاد و سلطان بايزيد بدانجانب رفت و قلعهء منوجان را به صلح گرفته از ساكنان آنجائى مبلغى كرامند بستاند و به خدمت برادر فرستاد و سلطان احمد ببسط بساط عيش و